لئوی عزیز
در وضعیت بغرنجی به سر میبریم و من دارم تمرین قویتر شدن میکنم؛مراقبت از کسی که برای اولینبار جلسهی شیمی درمانی را گذرانده کمی سخت است.به روحیهی خیلی بالایی نیاز دارد.مامان دیروز جلوی میم گریه کرد.اما من دیگر گریهام نمیگیرد.حتا دیروز که در بیمارستان یک عالمه مریض سرطانی دیدم هم گریهام نگرفت؛فقط قلبم مچالهتر شد.این روزها که خیابانها شلوغ بود ، من برایم مهم نبود که چه میشود ، برایم مهم نبود که اینترنت نیست و نامههای به تو هم نیست ، من یک مشکل بزرگتر داشتم که هیچکدام اینها در مقابلش اهمیتی نداشت.با مشکل میم کتاب خواندم و فیلم دیدم اما همهچیز طولانی بود؛ کتاب چهارصد صفحهای را دیگر نمیتوانم یک هفتهای تمام کنم.به چهارصد روز زمان نیاز دارم تا تمام شود و هر فیلم دو ساعته ، برایم به اندازهی دو قرن طول میکشد.با فکر به مشکل میم، تمام کارهایم چند برابر وقت برد.اما هیچچیز دیگر برایم مهم نیست.آنقدر آرامم که انگار در دنیای دیگری به سر میبرم.آنقدر فکر و خیال توی سرم است ، که دیگر برایم هیچچیز _ مطلقااا هیچچیز _ اهمیتی ندارد.
امی
برایم ,، ,مهم ,تمام ,هیچچیز ,یک ,برایم مهم ,دیگر برایم ,، برایم ,به سر ,نبود که

درباره این سایت